تبليغاتX
lonely night

lonely night

تو به حال من مسکین به جفا مینگری من به خاک کف پایت به وفا مینگرم

درباره من
شکست عهد من و گفت: هرچه بود گذشت...به گریه گفتم آری..ولی چه زود گذشت...بهار بودوتو بودی وعـــــــــشق بود و امید. . .بهار رفت و تو رفتی و هر چه بود گذشت...
منوی اصلی
تازه ترین مطالب
آرشیو موضوعی
آرشیو ماهانه
نویسندگان
لینکدونی
پیوندها
طراح قالب
امکانات
RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

بال می زند...

 

              پر میکشد...

 

                         اوج میگیرد...

 

و دوباره به زمینم میزند!

 

میان انبوه آدمک ها گم میشوی!

 

به دنبالت می گردم

 

همه ی کوچه های شهر را با پای برهنه رفتم و برگشتم

 

حتی سایه ات را از سر این شهر کوچ داده بودی!

 

آدمک ها حتی نگاه هم نمی کنند!

 

حتی حرکت هم نمی کنند!

 

حتی... فکر هم نمی کنند!

 

هوا سرد است

 

دلم برایت تنگ میشود

 

تنگ...

 

تنگ...

 

تنگ...

 

و گریه می کنم!

 

من تو را می خواهم

 

که باز با صدایت...

 

با پرهای رنگینت

 

به آسمانم ببری

 

به زمینم بزنی

 

و...

 

دوباره به آسمانم ببری

 

و باز هم...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/09/10ساعت 13:58 توسط یاسمن |

حتما باید عاشق باشی تا :

باران نابهنگام تابستانی

نیمه شب تو را بدون چتر و بارانی

از خانه بیرون بکشد ... !

 

 چند ساعتی می شود که زیر باران نشسته ام ،

تا شاید اندکی از تـنهایـیـم را بشوید و با خود ببرد ...

 ولی انگار که بی فایـده است !

تنهایی در خود باران است ،

و در تمام آوازهایی که زیر لب زمزمه می کنم،

به یاد تو ، رفـتـه ً دیـــــــر و دور ...

 گویی راست می گفت سهراب :

" عــشـق را زیر باران باید جست... ! "

+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/09/09ساعت 23:30 توسط یاسمن |

...

من گــنــاهــکــارم...

گناهم این همه عشق و بغض و تنهایـیــست

گناهم در تاریکی نشستن است

اگر برای لمس جرم گناهانم می آیی ، بدان پیشتر آنها را به دستـانـت بخشیدم

اگر آمدی نــگــاهــم را لمس کن...

من گم شده ام در وسوسه با تــو بودن ، و آنقدر گم می شوم تا تــو مرا بیابی

اینقدر در این جاده آشفتگی می کنم ، تا تــو مرا به صبوری و ماندن بخوانی

ابــرهــا می آیند ، اما باد نمی گذارد که بمانند...

آنقدر می نشینم تا بــاران ببارد .... تا غبار از سر و رویم بشوید

دلــم شــور مــی زنــد

نکند باز هم تــنــهایــی همسفرم باشد...

باز هم نرسیدن ها کوله بارم ، باز هم افــســو س هــا

می دانی اگر امـروز هم بگذرد و همدیگر را پیدا نکنیم ، چقدر باید منتظر بمانیم تا فـردا برسد؟

نگو که فــردا نزدیک است....

نگو که امید راه حـل انتظار است....

تو خودت می دانی بعد از پایــیــز برگی نمی شکفد

تو خودت می دانی پایــیــز را دوست دارم ، اما نه این پایـیـز را...

اگر امروز بگذرد و پیدایت نکنم

آنوقت من می مانم و این همه تا ریکی

                        این همه  تنهایی

                        این همه  سکوت و رویا و اشک

هیچ می دانی برای آمدنت چقدر با ثانـیـه ها دویده ام؟

هیچ می دانی چه حرفها شنیده ام ؟

همه می گویند این همه دلـتـنگی پاسخی جز تـنـهایی و سکوت ندارد...

همه می گویند پـیـر می شوم و تـو نـمی آیـی...

امـا مـن ... اما من می دانم فـقـط چند روزی دیـــر کرده ای

                                     مــی دانــم کــه مــی آیــی...

                                         مــی دا نـــــم....

+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/09/09ساعت 23:3 توسط یاسمن |
طراح قالب/لطفا اگر مطالب را کپی میکنید منبع هم بگذارید/منتظر حظور گرم شما در این وبلاگ هستیم